تبليغاتX
زندگي كوتاه كوتاه
از همان اول ازدواج مشکل داشتن .تفاهم بی تفاهم.انگار در کنار هم داشتند خفه می شدند .

بالاخره سر یک چیز توافق پیدا کردند.میخواستند طلاق بگیرند.

                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:31  توسط حسین غلامی خواه | 

مردانگشتی راکه خار داخلش بود  گذاشت توی دهان.

اربابش در حالی که لبخند تمسخر آمیزی برلب داشت گفت:"اصلا گل نخواستم .می دونی... این خار اونقدر گل رو دوست داره که حاضر نیست هیچ دستی بهش نزدیک بشه ".

-"آقا اشتباه نکنید .خار به خاطر دوست داشتن گل نیست بلکه به خاطر اینه که وظیفشه ما هم به خاطر شاعرانه کردنش این چیزا رو می گیم .تازه اگر گل نبود هیچ خاری به چشم نمی اومد".

وبه یاد اربابش افتاد که فکر می کرد او یک خار عاشق است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 19:52  توسط حسین غلامی خواه | 
لا ی توری آ هنی سر نبش جوب آب گیر کرده بود. آشغال های زیادی پشت توری جمع شده و منتظر بودندتا کارگران شهرداری بیا یند و با بیل آنها را توی ماشین بریزند. ولی او دوست نداشت قاطی زباله ها شود. هرچه تلاش می کرد نمی توانست خارج شود . خیلی به آب کثیف جوب اصرار کرده بود ولی آب به شرط پرپر شدن او را عبور می داد . داشت گریه می کرد . دوست نداشت زندگی اش به این زشتی به پایان برسد. آ ب جوب کم کم داشت او را پرپر می کرد . به زور گلبرگ های خود راگرفته بود.

آب قطع شد . حالا دیگر آ شغال ها ته جوب جمع شده بودند و او وسط توری مانده بود.

-" آخه نیگا این گله اینجا گیر کرده. درش میاری برام ؟"

این جمله را دختری که با نامزدش داشت رد می شد گفت .

-" باشه"

خم شد گل را از توری درآوردوبه دختر داد.

رز

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 17:30  توسط حسین غلامی خواه | 
 
قبلا فکر می کردم اگر او برودما دیگر هیچ مشکلی نداریم چون همیشه باهمه مشکل داشت وداد وبیداد می کرد.

حالا یک هفته است که رفته وما فقط وقتی برسر مزارش هستیم با هم هیچ مشکلی نداریم.

  ۱۷/۶/۸۶ تقدیم به همه ی مادران عزیز

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 14:52  توسط حسین غلامی خواه | 
پیرمردی که از خیابان واردهمه ی مغازه ها شده بود.وارد مغازه ای که پسر جوانی در آن بود شد.

_ "ببخشید ... آقا پسر پول خورد ندارید این 5 هزار تومان رو برام خورد کنید" پسر نگاهی به پیرمرد کرد وبدون نگاه به دخل گفت:"نه آقا"

پیر مردبرگشت که برودبه مغازه ی بعدی که پسر با صدایی که پیرمرد شنید گفت :"وای من روزه ام ... آقا ببخشید فکر کنم داریم ".            

                                                                                      ۲۴/۶/۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 18:43  توسط حسین غلامی خواه | 
با خودش گفت :"خدا را خوش نمی آید".و برای بیست ویکمین شب برای چند خانواده فقیر محله شام برد.

آن شب خیالش راحت بود . چون بیست شب نذرش را ادا کرده بود و دیگر به خدا بدهکار نبود.

                                                                                       نگارش: اواخر مرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:13  توسط حسین غلامی خواه | 
دنیا که تمام شد روز قیامت برپا شد. تعدادی زیادی از انسان ها رابه جهنم وتعداد خیلی کمی  به بهشت فرستاده شدند .

آدم نگاهی به سیب کرد.آن را به زمین انداخت و سر مار را با سنگی له کرد.

                                                                                               ۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 21:29  توسط حسین غلامی خواه | 
مثل همیشه برگه ها را برداشت و تکاند . چند کوتوله به اندازه ی بند انگشت از داخل برگه ها افتادند . آنها را گذاشت کف دستش و بنجره درست کرده بود گذاشت . احساس کرد چیزی به انگشتش گیر کرده . نگاه که کرد شخصیت دزد داستان هایش را دید . دستش را تکان داد ولی همچنان گیر کرده بود .

-" چته چرا انگشتم رو ول نمی کنی ؟"

- "منو بذار روی میز می خوام باهات حرف بزنم."

نویسنده دستش را به میز نزدیک کرد :"خب . زود بگو آخه من کار دارم ."

-"چرا همیشه من باید یا دزد باشم یا گدا ؟ چرا نباید بولدار باشم؟"

-" داستان خودمه . اختیارش رو دارم . به هیچ کس هم ربط نداره اگه زیاد حرف بزنی دیگه توی داستانم راهت نمی دم".

من که اوضاع را نامردی دیدم برگه را دستم گرفتم و رو به نویسنده داد زدم :"چرا باهاش اینطوری حرف می زنی "؟

-" تو دیگه کی هستی ؟"

برگه را به دهانم نزدیک تر کردم و گفتم :"من همون کسی هستم که تو رو نویسنده کردم. ولی تو خیلی وقتها بهم اعتراض کردی و نقش دیگه ای رو خواستی ".

نویسنده که داشت از خجالت آب می شد گفت :" معذرت می خوام سعی می کنم  یه نقش خوب بهش بدم."

من که فکر خوبی به ذهنم رسیده بود نوشتم:"نویسنده شروع کرد به نوشتن :مثل همیشه برگه ها را برداشت..."

نگارش :تابستان ۸۵

چاب شده در دوچرخه (ضمیمه همشهری ) ۱۸/۸/۸۵-شماره ۳۹۱

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 21:45  توسط حسین غلامی خواه | 
با اینکه چند ماهی بود که با اصرار پدرومادر کبوتر را در امامزادهی چند کیلو متر آن طرفتر شهر انداخته بودولی همچنان منتظرش بود و هر کبوتری را که می دید فکر می کرد کبوترش است . چون به قول خودش "جلد" بود . اخر یک روز او پیش کبوتر رفت برای همیشه. 

                                                                                          ۱۸/۲/۸۶

روز بازگشت کبوتر منتظر ازسید اکبر 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 21:15  توسط حسین غلامی خواه | 
دنبال همدیگر می دوند چندین سال است. از زمانی که صاحبخانه و مردی که با او بود  آنها را آوردند .بالای سرت می چرخند گاهی خسته می شوند . البته استراحتشان بیشتر از کار کردنشان است.

سوالی به ذهنت می رسد . چرا دنبال همند ؟ آیا عاشق همند . ولی چه جور عشقی . آنها سه تا هستند . اول ودوم ودختر وپسرشان معلوم نیست . کدام به کدام می رسند خدا می داند .

شاید هم گرگم به هوا  بازی می کنند .چه می دانی کدام گرگ است وکدام فراری .مطمئن هستی همدیگر را دوست دارند. یک لحظه دوست داری جای یکی از آنها باشی . چون آنها گرفتاری های تو را ندارند.آنها هم مثل تو صبح تا شب می دوند ولی فقط برای بازی و توبرای بدست آوردن نان .

راستی گیج نمی شوند ؟ می پرسی آنها کی به هم می رسند ؟ نه نه اصلا آنها به هم نمی رسند  . می خواهی جای یکی از آنها باشی . می پری . حالا تو هم یکی از آنهایی . تو دست آنها را گرفته ای و به یکدیگر وصل می کنی .

                                                 بهار ۸۴

چاپ شده در دوچرخه ( ضمیمه همشهری ) ۱۴/۷/۴۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 21:54  توسط حسین غلامی خواه |